داشتم فکر می کردم اگر تنها یک روز از زندگی ام باقی مانده باشد چه کار می کنم (؟)
_ گمان نکنم آن روز به خاطر گناهانم توبه کنم .. نه آنکه مغرور باشم , نه ! .. فقط فکر می کنم خیلی لوس می شود از ترس مرگ مسلم ات دست به دامن خدا شوی که تو را ببخشد !
_ بعد .. لم می دهم روی مبل و یک آهنگ کلاسیک می گذارم ( توضیح آنکه من دقیقا نمی دانم آهنگ کلاسیک چگونه آهنگی است !!) وپای چپم را می گذارم روی پای راستم ( شاید هم برعکس) و یک سیگار روشن می کنم و چند پوک (پک؟) از آن می زنم (!!!)
همیشه از سیگار متنفر بودم , ولی ژستش را دوست داشتم .. می ترسیدم به دهانم مزه کند ! .. اما آخرین روز زندگی که دیگر اهمیت ندارد !
_ مساله دیگر غذاهایی است که آن روز سفارش می دهم .. مثل بستنی سنتی با خامه ی زیاد ! .. حداقل آن روز از اضافه وزن نمی ترسم و بدون عذاب وجدان بستنی مذکور را می خورم !
_ و بعد فیلم professional را برای بار 20 ام نگاه می کردم و باز در صحنه ی آخرین دیدار لئون و ماتیلدا برای 20 امین بار اشک هایم را کنترل می کردم !
_ به برادرم می گفتم بیشتر از هر کسی در این دنیا دوستش دارم ..
_ هیچ وقت علاقه ای به سیاست و فلسفه نداشته ام .. اگر می خواهید سحر را شکنجه بدهید , 2 ساعت از او بخواهید بنشیند و اخبار ببیند , یا با او بحث فلسفی کنید ! .. آنچنان هم شیفته ی طبیعت نبوده ام ! نمی دانم شاید مناظر جدیدی مثل آفریقا یا هند را دوست داشته باشم (!!) به هر جهت از تمام کاینات برای تظاهر به طبیعت دوستی طلب بخشش می کنم ..
داشتم فکر می کردم خدا را شکر که تو این گیر و دار , درس و مدرسه مان تمام شده .. فکرش را بکن روز ملی شدن انرژی هسته ای , سحر سر صف با بقیه ی دختر بچه ها .. با 2 متر قد و موهای فرفری و مشتی گره کرده , جیغ بزند که : انرژی هسته ای لعنتی .. حق مسلم ماست !!
بچه هایی که صبح زود با چشم هایی خواب آلود و مقنعه های کج و کوله و موهای درهم برهم .. از ترس ناظم مدرسه که با چشم های غضب کرده , تک تکشان را زیر نظر دارد , مجبورند شعار بدهند .. !
گفتم مدرسه یاد دبستانم افتادم .. کلاس پنجم که بودم یه سلسله نمایش طنز می نوشتم ( به جان خودم راست میگم) و با یکی از دوست هایم که درب و داغان تر از خودم بود این نمایش دو نفره را به مناسبت های مختلف بازی می کردیم .. من آشپز بودم و او کمک آشپز ..
روز معلم .. دانش آموز .. هر کدام از این روزها یک نمایش نامه ی جدید می نوشتیم و اجرا می کردیم .. ( الان که فکرش را می کنم می بینم چقدر آن مدرسه بدبخت بود که بر اثر کمبود برنامه دست به دامن موفرفری میشد که بفرمایید یک چیزی به این بچه ها بلغور کنید تا وقت بگذرد ) .. ما هم که از خدا خواسته , یکی دو هفته مانده به مراسم مذکور , با اجازه ی معلم , نیم ساعت آخر کلاس ها را می رفتیم گوشه کناری تا نمایش را تمرین کنیم .. خلاصه بعد از چند ماه کلی معروف شدیم و زنگ های تفریح نونمون تو روغن بود و هر کس که می خواست حالی به ما بدهد یه عکس لاویز آخرین ورژن , جیلینگی تقدیم می کرد !! ( دخترهایی که همدوره ای هستن حتما یادشون هست که سالهای 73_74 بین دخترهای 10_11 ساله مد بود کلکسیون عکس های لاویز جمع می کردند .. مثل دختر بچه های امروزی که افتادن تو کار باربی)
باری به هر جهت یک روز که سحر تو صف آب خوری ایستاده بود و مثل دختر های خوب لیوان صورتی گل منگلی اش هم در دستش بود .. یکدفعه صدای مهیبی شنید که مو به تنش سیخ شد !! قضیه از این قرار بود که یکی از بچه تخس های کلاس چهارمی , با مشت کوبیده بود فرق سر کمک آشپز ( همان دوست فابریک بنده .. به اسم زهرا) کمک آشپز هم با کله رفته تو آبخوری و خون از بینی اش راه افتاده بود ..
اینکه اصلا چرا این دعوا راه افتاده بود را یادم نیست . . فقط یادم می آید زهرا تا یک هفته , بعد از مدرسه می افتاد دنبال آن دختر که یک جایی بین راه مدرسه تا خونه خفتش کند !! من هم که نمی توانستم دوست چندین ساله ام را تنها بگذارم .. می توانستم ؟! ( و اصلا همسایه بودیم) .. خلاصه با او می رفتیم دنبال همان دخترک کلاس چهارمی ..
تصورش را بکنید موفرفری با آن قد و قواره .. زهرا هم با آن هیکل درشت , یک دختر ریزه میزه ی تک تنها را تو کوچه پس کوچه ها دنبال می کردند تا تنها گیرش بیاورند !! ( اینطوری نگاهم نکنید !! .. خوب جوانی بود و قضیه رفاقتی !! )
دخترک هم زرنگ تر از این حرفها بود , همیشه با مادر یکی از بچه ها همراه میشد که دستمان به او نرسد .. بعد بر می گشت زبانش را 3 متر میاورد بیرون که یعنی امروز را هم علافید !
نمی دانم چی شد که یک روز گیرش انداختیم .. ما انتظار داشتیم کمی التماس کند و بعد معذرت خواهی کند و خلاصه هم بترسانیمش هم دلمان خنک شده باشد .. اما دختره ی چشم سفید .. زل زد به ما , دستش را به کمرش زد و با یک نیشخند نگاهمان کرد ..
نقشه این بود که زهرا با عصبانیت برود سمتش .. و در حالی که دخترک ترسیده و معذرت خواهی می کند من هم بروم بینشان و وساطت کنم که زهرا جان ولش کن .. گناه دارد و از این حرفا و خلاصه قضیه تمام شود .. ( انصافا ما آزارمان به مورچه هم نرسیده بود .. اصلا اگر هم می خواستیم نمی توانستیم او را بزنیم )
الکی شلوغش کردم که ولش کن .. این بچه ارزشش رو نداره و ...
دختره هم گیر داده بود : نه بزار ببینم مثلا چی کار میخواد بکنه ...
نمی توانم بگویم دخترک چه سلیته ای بود و چه فحش های خواهر مادری میداد !! ( من که تا اون روز به جز بی شعور و بی تربیت .. فحش دیگری نه شنیده بودم و نه بلد بودم !!)
خلاصه آنقدر گیر داد و حرفهای بی ناموسی زد که زهرا ی بیچاره خون جلوی چشمش را گرفت و طی یک عملیات انتهاری (؟) مقنعه ی طرف رو پاره کرد ( این سومین باری بود که زهرا مقنعه ی کسی رو پاره می کرد ..!!!!!!!!! ) خلاصه سحر هم که تو اون گیس و گیس کشی , شوکه و وامونده شده بود , رفت پی کمک و جیغ میزد شما را به خدا بس کنیییییییید !
که یکباره دو سه تا پسر بچه ی دبستانی از دور اومدن .. سحر هم که انگار فرشته ی آسمانی نازل شده ,رفت دنبال آنها که جان هر کس که دوست دارید بیایید و این دو تا را از هم جدا کنید .... که متوجه شد یکی از آنها کلمه ی ناملموسی گفت که سحر معنی اش را اون موقع نفهمید ! فکر می کنم اون روز موفرفری اولین متلک عمرشو شنید !!!! ولی چون احساس منزجر کننده ای پیدا کرد ( تحت تاثیر دعوایی که همون بغل جریان داشت !!) محکم سیلی زد تو گوش اون پسر بچه !! اون بچه هم با بغض فرار کرد .. همون موقع بود که دخترک کلاس چهارمی هم با مقنعه ی پاره دوید تو یه کوچه ی دیگه و رفت ...
القصه از این قضیه 13 سال میگذره و هر وقت یاد آن روز می افتم عذاب وجدان می گیرم ...
یک بار از علایقم نوشتم ... بدین گونه :
_ نمی دانم به کدام دلیل غریبی از ایتالیا و تمام متعلقاتش خوشم می آید .. زبان , فرهنگ , استعدادشان در طراحی , غذا , موسیقی و .. ( توضیح : اینجانب هرگز آهنگ ایتالیایی گوش نداده ام ,حداقل الان که چیزی به یاد ندارم ..این ها را هم بگذارید به حساب قمپز در کردن !)
_ از نوشیدنی های مورد علاقه ی من همانا چای است و چای ! اگر نمی خندید این را هم بگویم که سال آخر دبیرستان هر روز می رفتم به آبداخانه ی مدرسه , پولی می دادم تا بتوانم یکی 2 لیوان چای بخرم ! الان را نمی دانم ولی آن موقع ( حداقل در مدرسه ای که من بودم ) چای نمی فروختند .. و این موهبت به معلم ها تعلق داشت و بس ...
_ از دیگر دوست داشتنی های من , سپهر _ برادر زاده ی دو ساله ی شیوا _ است ... طفل مذکور را همین امروز آنقدر چلاندم که فکر کنم یکی از لپ هایش به سمت جنوب شرقی فرو رفتگی پیدا کرد !!
_ جوان تر که بودم عاشق بسکتبال بودم .. نمی دانم چرا , ولی فکر می کردم در یک ورزش اصولی , حسابی باید شلنگ تخته انداخت . سالی ( شاید 10 سالی !!!!) یک بار هم اگر توپی پیدا می کردم بر سر کله ی توپ مادر مرده می کوبیدم و مثلا بازی می کردم .. بالاخره تصمیم گرفتم ورزشی پیدا کنم و این یکی را خدا وکیلی ادامه بدهم , افکارم هم حوالی تنیس می پلکید , تا این این اواخر فهمیدم این ورزش را اگر قبل از 18 سالگی شروع کردی که هیچ , وگرنه هیچ پخی نمی شوی !! و نتیجه آنکه این روزها من را می بینید که بازی تنیس را به شکل کاملا حرفه ای در گوشی مبایلم دنبال می کنم !!!
از مزایای داشتن فرزند پسر به دختر همانا این است که :
وقت و انرژی زیادی برای تربیت آن صرف نمی کنید ; یعنی برای مثال , صبح که شد , یک توپ ذاغارت می اندازید جلوی پایش , بچه را با توپ پرت می کنید تو کوچه و خیابان که حالش را ببرد ..ظهر که خاکی و کر و کثیف به خانه آمد , بینی اش را با آستین لباسش پاک می کنید غذای مقوی به او داده و مجددا پرتش می کنید تو کوچه که فوتبالش را بازی کند ..خوبی این تربیت های خیابانی این است که هم شما مادر عزیز به قر و فرتان می رسید , هم بچه پس فردا تو سری خور بار نمی آید ! 4 تا فحش جون دار یاد می گیرد که تا عمر دارد به کارش می آید و دعایتان هم می کند ... خلاصه گلیم خودش را از آب بیرون می کشد ..
در کل من از آدم های اتو کشیده که خیلی هم شسته رفته حرف می زنند خوشم نمی آید ! یعنی یک جورایی نمی توانم اعتماد کنم .. حس می کنم در پشت آن چهره ی فرشته گونه که دائم دم از خدا می زند یک شیطان خفته .. دوست دارم خوبی ها و بدی های آدم ها را ببینم ( با هم ) حداقل تا جای ممکن آنچه بر زبان می آورد با آنچه در کله اش می گذرد یکی باشد ... ( باشد که من هم یکی از اینان شوم ..)
_ سلام عزیزم, شما خودتونو معرفی کنید, چند سالتونه؟
_ من سام هستم, 30 سالمه, دکترای کامپیوتر, از لندن تماس می گیرم, از شمال شهرش (!!!!)
_ بسیار عالیییییی ! خوب سام عزیز, شما اسم 3 تا از اقیانوس های جهان رو نام ببر(؟)
_ اقیانوس ارومیه , اقیانوس خزر , اقیانوس خلیج فارس .
_متاسفم (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
**
_ابوالفضل ؟!
با کی داشتی تلفنی صحبت می کردی؟! پاشو برو 2 تا بربری بخر , واسه شام نون نداریم
یه تیکه کاغذ تو خونه الهه پیدا کردیم که کاشف به عمل اومد وصیت نامه اش بوده !! (دور از جونش البته ... دارم شوخی می کنم )
وصیت نامه
این جانب الهه .ب در کمال صحت و سلامت این چند خط را می نویسم تا اموال و آرزوهایم حیف و میل نشوند .
کتابهامو ببخشید به کتابخونه دانشگاه ( چی ؟!
هیچ کتابی ندارم ؟! نه دورغه !! اموالم رو کش رفتید !! یدونه کتاب سیندرلا داشتم !!)
عروسکهام رو بدین به دختر خالم ( اسم هاشون باربی و ابوالفضل بود
)
اصغر آقا رو (اسم گربمه) بدین به ...... ؟ به .......؟ ....... ( نه .. اون نکبت رو کسی نمی خواد, بندازیدش تو کوچه !!)
چون آدم خیلی خوش تیپی بودم
..لباسامو به کسی ندین, اهدا می کنم به موزه ی لوور پاریس (!!)
مدیونید اگه عکس Background کامپیوترم رو عوض کنید, 3 سال تمام گشتم تا تونستم یه همچین عکس ضایعی پیدا کنم !! وارد درایو E کامپیوترم هم نشین ! دلیل خاصی نداره ها ! فقط پروژه هام اون تو هستن ( آره جون خودت !)
بهتون گفته باشم از گل گلایل متنفرم , برام رز بخرید , حالا اگه نشد ترانزیستور هم خوبه ( !!! منم نمی دونم چرا ترانزیستور
!)
هر کس که بهش بدی کردم منو ببخشه لطفا .....
یعنی به نفعشه که ببخشه (برای زیبایی موی سرش میگم!
) وگرنه اونقدر هر شب میام به خوابش که کچلش می کنم تا رضایت بده ...عمرا بذارم از اعمال خوبم چیزی برداره
یعنی ...آخه این بی انصافیه
! من همش یک کار خوب تو زندگیم کردم , بدم به یکی دیگه ؟؟ اونم یه بار جو گیر شدم یه پیر زن رو از خیابون رد کردم ... پیرزنه هم هی تعارف می کرد می گفت : " ولمممممم کن !! اصلا نمی خوام برم اونطرف !! کمممممممک ... "
با خودم گفتم این بیچاره آلزایمر داره یادش رفته که باید بره اونطرف, وگرنه اصلا واسه چی باید بایسته کنار خیابون ؟؟! 
یه عکس هم از خودم گرفتم که ربان مشکی بهش بزنید, تو مراسم ختم ازش استفاده کنید.. بذارید رو اون میز گرده ... ( برای دیدن عکس اینجا رو کلیک کنید ) وااای ببخشید اشتباه شد,
این عکس بود
. می دونم این عکس خودم نیست ولی خوب چه اشکالی داره !؟ من همیشه دلم می خواسته شکل آنجلینا جولی باشم ..خوب به نظرم این عکس خیلی شیکه ..اگه یه ربان مشکی هم بخوره اون بالاش , بعد جلوش یه ظرف حلوا هم بیاد ... که دیگه خیلیییی باکلاس میشه (به خصوص اگه با پودر نارگیل و پسته هم تزیین شده باشه )
یه جوراب معروفی هم داشتم که بالاش ستاره داشت ...(؟) .... اونو بدین به فاطمه یا شبنم (حالا دیگه خودتون به تفاهم برسید .. )
جون هر کی دوست دارید گریه زاری نکنید ... به جاش به یاد من , آهنگ مورد علاقم رو بذارید ( تو کشوی میز, یه نوار بندری تند دارم, واسه شب هفت خیلی فاز میده ...
)
من همیشه از بچگیم دوست داشتم وقتی بزرگ شدم یا دکتر بشم یا انوشه انصاری (!!!!!) بزرگتر که شدم, بیشتر دلم می خواست سوپر استار سینما بشم... عکسم با بازیگر های معروف رو پرده سینماها بره .....افسوس ..... قول بدین , قول بدین بعد از مرگم یه پولی به یکی از این سینماها بدین که اگه شده واسه یه ساعت, عکس منو کنار عکس فروتن و گلزار بزنن بالای سینما ...
اسم فیلمش رو هم بنویسن مثلث عشق ... بگید عکسم رو جوری بکشن که انگار به هیچ کدومشون محل نمی ذارم (!)

آهان یه چیز دیگه !! به سحر بگید به خاطر آرامش روح منم که شده لااقل بعد از مرگم منو سوژه وبلاگش نکنه
!! ( تمام سعیمو می کنم ولی قول نمیدم
!!)
شرلوک هلمز 2 (ساخته شده در ایران !)
عصر دوشنبه :
شرلوک هلمز : ( نشسته کنار شومینه ) : واتسن؟! یقه ی پیراهن منو دیدی؟
(هلمز با صدای بلند و شمرده , رو به دوربین) : این رو با پودر تاژ بشور تا مثل روز اول سفید سفید بشه
(گارگردان : آقای هلمز لطفا یه کمی برید کنار که اون پودر تاژ قشنگ تو کادر بیفته ....ok حالا ادامه بدین )
واتسن : چیه هلمز ؟
هلمز : ما 2 ماه است آمده ایم به این مملکت, یک مورد هم مشتری نداشتیم ! آخر چرا اینقدر این آمریکای خونخوار و اون اسرائیل مزدور همه جا تبلیغ کردن که اینا بی فرهنگن ؟؟!! اینا که آخر فرهنگ و آرامش .. و آسوده از جرم و جنایتن !!
واتسن : کجایی دادش ؟! اینجا مشتری نیست به 2 دلیل :
1 _ دعواها اینجا یا سر مساله ناموسیه ( که این خارج از تخصص ماست )
2 _ یا سر مسایل مالیه :
که در این حالت مثلا فرض کن اکبر به جواد چند میلیون بدهکاره ... تو ایران مبحثی داریم به اسم شرخر ! که موجودیست عظیم الجثه با سبیل های پهناور , قوی پنجه, گاها با چشمانی به خون آغشته و ترجیحا موهایی فر ...!! که این موجود دوست داشتنی (!!) خودش این مبحث را حل و فصل می کنه .
اگر هم اکبر به این روش پول رو نداد جواد با اون IQ سرشارش (!!) هر روز با بچه های محل, میره جلو خونه ی طرف, چاقو میکشه که اگه تا یه هفته دیگه پولمو ندی سرتو میبرم ... یک هفته بعد اکبر به قتل رسیده ! ... نتیجه ؟
هلمز : پس کار و تفکر, نون نمیشه !! از فردا یه سری فال حافظ بردار بریم زیر پل سیدخندان بفروشیم ... بعدشم بی زحمت بزن کانال 1 عمو پورنگ ببینیم دلمون باز شه (!!)
کارگردان : اااا .. یادت رفت بگی که: " واتسن ! هوس یه لیوان شیر دامداران کردم "
هلمز : نه اونو که قرار بود آخرش یه پفک دستم باشه ..چشمهامو لوچ کنم بگم : " اشی مشی تازه ...... ترد و خوشمزه " (!!!)
پرفسور سبیل : چند سالته ؟
من : 28 سال آقا .
پرفسور سبیل : دستت رو از جیبت بیرون بیار ! صاف بایست !! اون پاچه شلوارت هم که باز تو جورابته !
.....اصلا برای چی اومدی اینجا؟
من : من برای ...
پرفسور سبیل : دخترم خیلی عصبی شده , شب ها تو خواب جیغ می زنه , همه ی موهای سرش رو کنده , ناخن های پاش رو تا ته جویده !!!
ببینم تو بچه داری؟
من: نه آقا .
پرفسور سبیل : از صبح اینجا داره بوی گند میاد ! هر جا میرم این بو هست !!
ببینم تو می دونی ناخن های شست پا چه مزه ای میده ؟
من : نه آقا .
پرفسور سیبیل : معرکه است پسر !! از تاول های دست هم خوشمزه تره (!!)
هفته ی پیش 6 تا سنگ از کلیه هام درآوردن به این گندگی !! دیشب تا زنم خوابید دوباره قورتشون دادم , هه .. فکر کردن می تونن از من چیزی بگیرن , از یه میهن پرست _ من _
می دونی چطور میشه خوشبخت بود؟
من : چطور آقا ؟
پرفسور سبیل :
یه دوست ناباب + یه کم جنس خوب + شستشوی مغزی در راستای اهداف میهن پرستانه = یه زندگی عالی !
پرفسور سبیل : نگفتی, اینجا چی کار داری؟
من : وقتی میومدم یه عده تعقیبم می کردن ! فکر کنم موقعیتمون لو رفته قربان !
.
.
.
.
چند ثانیه بعد :
سه مرد با روپوش های سفید : .... پیداشون کردم هر دوشون اینجان ! یکیشون بدجوری خودش رو کثیف کرده !!!!!
طرز تهیه ی یک سریال ایرانی :
_ شامل 14000 قسمت باشد (اگر در این مورد دچار مشکل شدید به فیلم " پلیس جوان" مراجعه کنید !)
_ سریال ایرانی باید به گونه ای باشد که اگر کسی با IQ ای برابر مرغ ! هم بیننده ی آن باشد , با دیدن قسمت اول و آخر , تمام فیلم رو شیرین بفهمه .
_ وجود یک پسر و دختر مجرد در آن الزامی است . (دختر نباید ناز کنه که قصد ازدواج نداره
, چون در این صورت نویسنده ی ما را دچار مشکل میکنه )
· نکته : اوایل فیلم , دختر حتما باید یک کاسه ی نذری دم خونه ی پسر ببره (این نقطه ی اوج فیلمه !
)
(اگه شده یه پیاله شله زرد ناقابل ... اما بالاخره باید یه جوری خودش رو نشون بده... اگه نذری ببره حضورش نه تنها شرعی بوده , بلکه مستحب هم هست !!)
_ وجود یک عدد برادر غیرتی برای دختر به شدت کمک کننده است (مثل کاتالیزور می مونه!) همین یک نفر به تنهایی می تونه باعث به وجود آمدن 100 قسمت بشه .
اگه برادر غیرتی موجود نبود , از یک رقیب عشقی استفاده کنید (اگه از هر دوی این ها با هم استفاده کنید که دیگه اصلا فیلمتون می ترکونه !!!)
_ و باز برای کش دار تر کردن داستان, یکی از شخصیت های اضافی و بی خود داستان را کمی رنگ و لعاب بدهید و بعد یهو در یک تصادف , یا با سکته ی قلبی او را بکشید (یه 10_20 قسمت هم اینطوری اضافه می کنیم )
_ الزاما باید یکی از شخصیت ها , دارای نفس خبیث باشد
, که در قسمت آخر یا آن را به راه راست هدایت کنید, یا اگر نشد سریع بکشیدش که بتونیم سر و ته فیلم رو ماست مالی کنیم !
_ به یه سری سئوالات هم دیگه زیاد فکر نکنید , مثلا اینکه چرا شخصیت زن جلوی شوهرش باید روسری سرش کنه
! یا چرا اگه برادره تیر خورده , خواهر و مادرش از فاصله ی یک متری اون نزدیک تر نمیرن !!.... اینا رو خود بیننده می فهمه چرا , شما خودت رو اذیت نکن 


